تبليغاتX
عاشق شعر چشات

عاشق شعر چشات

عاشقانه

چه زود گذشت ...

  


   چه زود گذشت برای هم بودن و برای هم سوختن

   چه زود گذشت بی قراری دیدارمان

               چه زود داستانت از درخشش نوازش به تیرگی، بی مهری

   عادت کرد و لبخند غبار، سایه ی سردی از جلوه بودنت را نشانم داد

      چه زود نشان کوچه باغهای خاطره را فراموش کردی

                                  چه زود در بیشه تو آهوی سرگردان که به تو پناه آورده بود، فراموش شد

           چه زود بی قرار تنهایی شدیم و چه زود همراهیمان گذشت

                چه زود گذشت بی قراری دیدارمان ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 0:48  توسط محسن   | 

دوستت دارم


چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه اراده‌ي دوست نداشتن ،

نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛

 با اين حال ، مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 1:30  توسط محسن   | 

سلام دوستان

من بازم اومدم

ولی دیگه حس حال آپ کردن ندارم

لطفا بهم امید بدین!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:26  توسط محسن   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:43  توسط محسن   | 

سوخته دل...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:42  توسط محسن   | 

از عشق...

 

نه خطی گوشه چشمم نه رنگی بر لب و گونه

اتاق خواب من خالی ز عطر وحشی پونه

دوباره روی تخت من ... کتاب شعر و خودکارم

و تعدادی ورق پاره ...

                             

                                         << برو از عشق بیزارم...>>

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:41  توسط محسن   | 

تبریک...

خدمات وبلاگ نویسان جوان -- بهار بیست            www.bahar20.sub.ir
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:40  توسط محسن   | 

آقا/خانم<م>شما ایندفعه باید خودتو معرفی کنی.باشه؟

از نظرت هم ممنونم.

راستی می خوام قالب وبلاگمو عوض کنم.

اگه کدی برای قالب وبلاگ داری برام بفرست.

مرسی

دوستان منتظر حظور سبزتون هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 21:42  توسط محسن   | 

سلام...

سلام  دوستان

سربازی من تموم شدودوباره برگشتم

در جواب دوست خوبم<م>بگم که:

 من تا همین ۱۰روز پیش سرباز بودم وتازه اومدم

از این به بعد بیشتر آپ میکنم

لطفا با نظرتون منو راهنمایی کنید

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:43  توسط محسن   | 

حرفش رانزن...

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نــــــزن 

                       ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

   دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

                          دل شکستن کار آسانی است حرفش را نـــزن

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:26  توسط محسن   | 

 کاش بودي تا دلم تنها نبود

 تا اسير غصه ي فردا نبود

 کاش بودي تا براي قلب من

 زندگي اين گونه بي معنا نبود

 کاش بودي تا لبان سرد من

 بي خبر از موج و از دريا نبود

کاش بودي تا فقط باور کني

 بعد تو اين زندگي زيبا نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 19:46  توسط محسن   | 

سوختم...

سوختم باران، بزن شايد تو خاموشم کنی ...

 شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کنی ...

 آه باران من سراپای وجودم آتش است ...

 پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کنی...
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:15  توسط محسن   | 

دو نصیحت دوستانه...

همیشه فکر کن

 تو یه دنيایی شيشه ای زندگی ميکنی.

پس سعی کن به طرفه کسی سنگ پرتاب نکنی

 چون اولين چيزی که ميشکنه دنيای خودته

غمهايت را روی شن بنويس

تا باد آنها را با خود ببرد

و شاديهايت را روی سنگ بنويس

 كه هيچوقت تنهايت نگذارد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 15:30  توسط محسن   | 

 شايد آن روز که سهراب نوشت :

                                    (( تا شقايق هست زندگي بايد کرد ))

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

 بايد اينجور نوشت:

هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 11:56  توسط محسن   | 

بنویس..

 روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
 
زیرباران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پرپرشد و رفت

روز میلاد : همان روز که عاشق شده بود
 
مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید


عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
 
عاشق ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 21:39  توسط محسن   | 

فهمیدن  عشق را چه مشكل كردند...

ما را ز درون خویش غافل كردند...

انگار كسی به فكر ماهی ها نیست...

              سهراب بیا...

                                 

                                                                            كه آب را گل كردند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:24  توسط محسن   | 

فرق من و تو:

گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم.

 گفتی اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتی من بجز تو به كسی فكر نمی كنم، گفتم اتفاقا من به خيلی ها فكر

می كنم.

 گفتی تا ابد تو قلب منی، گفتم فعلا تو قلبم جا داری.

گفتی اگه بری با يكی ديگه من خودمو می كشم، گفتم اما اگه تو بری با

يكی ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

 گفتی ... ، گفتم...

. حالا فكر كردی فرق ما اين هاست؟

نه! فرق ما اينه كه:

                                  <<  تو دروغ گفتی، من راستشو >>

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:26  توسط محسن   | 

دیروز...

 ديروز که فرياد زدی دوستت دارم

  گفتم بلندتر نمی شنوم

 امروز که در گوشم گفتی ديگه دوستت ندارم

  گفتم آرام بگو بقيه می شنوند

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:51  توسط محسن   | 

 وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه

ديوار اتاقشون پر عکس ميشه

 اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه

که نميتوني عکسشو به ديوار بزني

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:40  توسط محسن   | 

الهی...

خدايا !

به آنان که ادعاي عاشقي تو را دارند ...

 بياموز ...

که بزرگ ترين گناه...

                               ::: << شکستن دل آدميان است>>:::

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:27  توسط محسن   |